قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
3475
تاريخ الفي ( فارسى )
شهاب الدّين در جواب او گفت : « مرا طاقت حرب تو نيست . » و همچنان شهاب الدّين كوچ بر كوچ مىرفت ، تا آنكه از لاهور گذشته به جايى رسيد كه ميانهء او و بلاد اسلام سه روز راه مانده بود . و راجهء هندوستان نيز منزلبهمنزل در عقب او مىرفت . در اين منزل شهاب الدّين امراى خود را طلب داشته فرمود كه « غرض من از اين بازگشتن آن بود كه چون سپاه من يك نوبت از اين كافر شكست يافتهاند ، مبادا كه اين نوبت نيز از هيبت آن سستى از ايشان سرزند . و چون من به خود قرار آن دادهام كه زنده برآمدن من بىفتح ممكن و متصوّر نخواهد بود ، بنابراين ، انديشه داشتم كه مبادا اين شكست در ميان ولايت او واقع شود و هيچكس از سپاه من بيرون نتوانند آمد . اكنون او را كشيده به اين حدود آوردم . و امشب بايد كه تمام سپاه مكمّل و مسلّح شده اوّل شب متوجّه اردوى كافران شويم ، چنانچه وقت صبح صادق دور اردوى او فروگرفته باشيم . » القصّه ، نماز شام هفتاد هزار سوار مكمّل و مسلّح شده با سلطان شهاب الدّين متوجّه كفّار شد و وقت نماز از جميع اطراف آواز كوس حربى و ناى رزمى فروگرفت و راجه آنمقدار به خود مغرور بود كه مطلقا به آن آواز از جاى درنيامد ، تا آنكه سپاه اسلام از اطراف و جوانب درآمده شروع در قتل و كشش كرده خلقى بىشمار از كفّار به قتل رسيدند و بقيّة السّيف از همه طرف گريخته روى به بارگاه راجه نهادند . چون راجه بر اين حال خبر يافت ، از سراسيمگى و اضطراب خواست كه بر اسب سوار شده از ميان معركه بيرون رود كه جمعى از امرا عنان مركب او را گرفته نگذاشتند و گفتند كه « ميانهء ما و تو سوگندان غلاظ و شداد مقرّر شده كه از معركهء جنگ مسلمانان نگريزيم . اكنون اين چه خيال است كه ما را گذاشته مىگريزى ؟ » راجه چون اين كلمات از ايشان شنيد ، از اسب فرود آمده بر فيلى كوهپيكر سوار شده در معركه بايستاد . و تا نماز پيشين نايرهء جدال و قتال اشتعال داشت . آخر الأمر ، نسيم ظفر و نصرت بر پرچم علم شهاب الدّين وزيد ، و اكثر اعيان سپاه راجه به قتل رسيدند و راجهء مذكور زنده اسير گشت . چون او را پيش شهاب الدّين آوردند ، يكى از حاجبان بارگاه ، ريش راجه را كه بسيار دراز بود گرفته ، آنچنان كشيد كه پيشانى او بر زمين خورد . بعد از آن سلطان شهاب الدّين از وى پرسيد كه اگر تو مرا زنده مىگرفتى چه نوع با من سلوك مىكردى ؟ » راجه گفت : « من زنجير طلا راست كرده همراه داشتم ، و با خود قرار آن داده بودم كه هرگاه بر تو قادر شوم آن زنجير را در پاى تو كرده در حبس نگاهدارم . اكنون چون نوبت تو است آنچه به خاطر تو مىرسد به آن عمل نماى . امّا اگر ميل ولايت هندوستان دارى بىتوقّف در اين مقام متوجّه آن صوب بايد شد كه در آن ولايت الحال هيچ احدى نيست كه با تو مقاومت تواند كرد . و اگر ميل زر دارى مرا بگذار كه آنمقدار زر و مال كه خاطر تو مىخواهد من مىدهم . »